دلتگی های من برای دخملم و ....
سلام دوست جونیا ، سلام دختر گلم ، سلام عشق مامان
فدای اون تکون خوردنات و دست و پاهای کوچولوت بشم مامانی
مامانی یکم دلش گرفته یعنی دلتنگه برا دخملش، برا بابایی دخملش ...
بابایی بعد از رفتنش شش روز بعد برگشت و چهار روز پیش ما بود و 6/4 دوباره رفت و مامانی روز به روز دلش تنگ و تنگ تر شد تا الان که بیست روزه میگذره
این بیست روز رو من بیشتر خونه مامانی بودم و اونجا دسترسی به نت نداشتم
چهارماه پیش وقتی بابایی گفت برج 9 برم تهران یا 5 گفتم 5 برو که به زمستون و سردی هوا نخوری اما الان پشیمونم کاش برج 9 میرفت اون وقت من اینجوری دلم نمیگرفت اینطوری دلتنگ نمیشدم اونجا حداقل دخترم تو بغلم بود سرم گرم بزرگ کردنش بود
اما الان چی ؟
نبودش تو این دو سه ماه آخر بارداریم باعث میشه هرروز بغض کنم، در و دیوار خونم غیر قابل تحمل بشه برام ...
میترسم این نگرانی ها و دلتنگی هام رو دخملمم تاثیر منفی بذاره
از همه بدتر وقتی فکرش رو میکنم که شاید لحظه زایمانم شوهری نتونه بیاد اشک امونم نمیده
اره دخترم باید از الان خودتو اماده کنی که وقتی چشاتو به روی این دنیا باز کردی شاید بابایی پشت در منتظرت نباشه که بغلت کنه و ببوسدت
ولی اینو بدون بابایی از دور دلش پیش منو و تویه و همیشه دوستمون داره
خدایا کمکم کن کمکم کن....................


دلتگی های من برای دخملم و .... 
